♥✿♥حلما پيوند يك عشق پاك♥✿♥

♥ღ♥خاطرات حلما♥ღ♥

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

 

خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است

تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی

زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا

تولدت مبارک

وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست

و هدیه من به تو نازنین، قلب عاشقی است که فقط برای تو میتپد

عاشقانه و صادقانه دوستت دارم و سالروز تولدت را تبریک میگویم

روز تولد دختری خیلی خوش گذشت از روز قبل حلما خانوم روی برگه برنامه های روز تولدش رو نوشته بود و خیلی وسواس داشت که همه اجرا بشه . امسال قرار بود جشن تولد رو تو مدرسه در کنار دوستاش بگیریم و جدا از این برنامه حلما سینما، رستوران، شهربازی، لیستی از کادوهای مختلف رو تهیه دیده بود.

صبح به اتفاق آقای پدر، مادر خانومی و مامان شکوه و حلما به سینما و دیدن فیلم بسیار بسیار زیبا و خاطره انگیز شهر موشها رفتیم . من که خیلی لذت بردم و خیلی بهم خوش گذشت.بعد از سینما رستوران رفتیم و غذای مورد علاقه حلما رو خوردیم . بعد از ناهار به شهر بازی رفتیم و حلما خانوم کلی بازی کرد و کادوهای سفارش داده شده رو خریدیم. برای مدرسه هم کیک سفارش دادیم.

توی مدرسه هم خیلی خوش گذشت با دوستاش خیلی حال کرد و کلی با هم بازی کردن و رقصیدن. دختره نازم امیدوارم جشن 120 سالگیت رو جشن بگیری.

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
نوشته شده در شنبه 12 مهر1393| ساعت 7:37| توسط مامان راحله|

 

مدرسه ها بازشد، مدرسه هایی که در گرمای تابستان خسته و خواب آلود، زیر نور خورشید دراز کشیده بودند؛ مدرسه هایی که سه ماه در انتظاربودند؛ مدرسه هایی که حالا با لبخندهایی درخشان چشم به آمدن بچه ها دوخته اند؛ مدرسه هایی که حالا پر از سر و صدا و شادی اند. کلاس اول، کلاس دوم . . . . یکی یکی بالا آمدیم و آموختیم. یکی یکی مِهرها را پشت سر گذاشتیم، یکی یکی کلمه ها را بوسیدیم، یکی یکی در جمله ها نفس کشیدیم. صدای کلمات در گوش ماست؛ کلماتی که بهار می شود و از شکوفه های خود همه جا را عطرآگین می سازد.

دفترت را بازکن. بوی کاغذ، بوی درخت به مشام می رسد. آغاز نوشتن است، آغاز خواندن است. به نام او شروع کن، به نام زیبایی های او.

مهر است و آفتاب پاییزی دل را پر کرده است. خیابانی که به مدرسه می رسد، کوچه هایی که به مدرسه می رسد، چراغانی شده است، با آفتاب پاییزی. فرشته ها بال های زیبایشان را زیر پای بچه ها فرش کرده اند. راه مدرسه چقدر لطیف است. انگار پا روی ابرها می گذاری، پا روی جاده ای که تو را به سوی نور می برد، نوری که در دل همه آدم های خوب دنیاست، نوری که دست ما را می گیرد و می برد به کوچه های آسمان، به سوی چشمه های زلال عشق، به سوی تمام خوبی ها. علم با آن لبخند دلنشین، کلمه ها را مهمان دل هایمان می سازد و تخته سیاه، خاطرات سبز درختان را برایمان تعریف می کند و پنجره ی کلاس، چشمانمان را با پرواز کبوتران حیاط مدرسه، آشنا می سازد.

مهر است. کتاب را باز کن. بوی گل بلند می شود، بوی باران، بوی تبسم دریا، بوی نسیم خنک. کتاب را بازکن. کتاب را بازکن. آفتاب پاییزی و صدای خنده ی بچه ها همه جا را پر کرده است. باز زنگ تفریح است. باز هم شادی این سو و آن سو حیاط می دود. چه زیباست این لحظه ها. چه زیباست تفریح پس از خواندن و نوشتن. چه زیباست دست در دست هم کلاسی ها، تمام لحظه های مدرسه را نفس کشیدن "، نفس کشیدن و جایی در دفتر خاطرات ثبت کردن. دفتر خاطرات مدرسه را باز کن و بنویس : باز هم مهر، باز هم مهربانی، باز هم بهار.

آغاز شد سال جدید تحصیلی و دخترم یک سال بزرگتر شد. روز اول مهر با همه ی شوق و اشتیاق کودکانه اش راهی شد و من نیز همچون او با شوقی سرشار با دنیایی از خاطرات کودکی به دنبالش روانه. او که بزرگتر می شود من هم از دوران کودکی ام فاصله می گیرم.

دخترم برایت دنیا دنیا آرزوی موفقیت دارم.

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 مهر1393| ساعت 11:58| توسط مامان راحله|

 چند روز از شهریور بیشتر باقی نمونده حلما خانوم داره آماده می شه برای شروع مدرسه و البته مقطع جدید. خریدهای مدرسه رو انجام داده کیف، کفش، لوازم التحریر های خوشگل و فانتزی . دخملی کلی ذوق داره . چون این هفته مسافرت بودیم مانتو و شلوار سایز حلما تموم شده بود و قراره براش آماده کنن امسال رنگ لباس فرمشون سرخابی و صورتی هستش خیلی خوشگل و نازه من خیلی خوشم اومد فقط خدا کنه آماده بشه.

مسافرت خیلی بهمون خوش گذشت و دلمون نمی خواست برگردیم با اینکه خیلی شلوغ بود ولی کلی حال کردیم.

این روزهای آخر هم حلما همش به مهمونی و تفریح می گذرونه یه چند روزی خونه ی مامان شهین بود و این هفته هم خونه ی مامان شکوه رفته . می خواد روزهای آخر تعطیلات حسابی خوش بگذرونه.

یه خبر خوب هم شنیدیم که امسال همون معلم کلاس اول قراره معلمشون باشه حلما خیلی خوشحال شد و من هم .

امیدوارم سال جدید تحصیلی رو با موفقیت به پایان برسونی عزیزترینم .

 

 

 ساحل نوشهر

 

 

 

 

جنگل سی سنگان- نوشهر

 

 سد خاکی - نوشهر

باغ گل - کرج

 

باغ پرندگان - تهران

 

دریاچه خلیج فارس

نوشته شده در شنبه 29 شهریور1393| ساعت 9:22| توسط مامان راحله|

دختر ِ نازنینم مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست،
پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.

چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار می‌شکند
می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت
اما شکسته‌های جام ،آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست
احتیاط باید کرد
همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند.

و اما تابستان فصل برگِ توت و پیلهُ پروانه، فصل نامزد شدن یخ با آب، فصل خوابیدن روی بام. حلما خانومی تو تعطیلات تابستان به سر می برد اما دخملی خیلی از تعطیلات بهره نمی بره و این همش تقصیر بنده می باشد. مامانایی که سر کار می رن کاملاً حرف منو درک می کنن ولی خب چاره ای هم نیست . حلما خانومی برای گذران تابستان کلی کلاس می ره . بهش خوش می گذره و من از این بابت خوشحال هستم ولی بیشتر دوست داشتم توی خونه استراحت می کرد.

کلاس شنا که همچنان ادامه داره و دوره تکمیلی رو می گذرونه از شنا کردنش لذت می برم خیلی دوست دارم. کلاس باله هم خیلی دوست داره وقتی برام می رقصه خودش کلی ذوق می کنه . توی مدرسه هم یه سری کلاس تقویتی داره که کلاً 10 جلسه هست برای روحیه اش خیلی خوب بود دلش برای معلمش و دوستاش خیلی تنگ شده بود و این کلاس ها برای رفع دلتنگی خوب بود.

یه خبر خوب اینکه من دوباره دارم خاله می شم و ارنیکای خاله داره از تنهایی در میاد. خیلی خوشحالم که دوباره یه کوچولوی خوردنی به خانواده اضافه می شه .

مدت کمی از تعطیلات تابستان باقی مونده و امیدوارم این روزها به خوبی و خوشی سپری بشه.

 

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد1393| ساعت 10:35| توسط مامان راحله|

حلمای عزیزیم روزی كه در باغ مدرسه جوانه زدی.الف قامتت آنقدر  ضعیف و شكننده بود كه شاخ و برگهای علم جرات نمی كردند  روی شاخه هایت لانه بسازند آن روز نمی دانستم چشمان معصومت  غریبانه كلمات را می نگرد،   آیا روزی به چلچراغ دانش روشن خواهد شدیا نه.

  امّا هر روز كه می آمدی من شكفتن جوانه های جدیدی را در تو به تماشا می نشستم  و دردشت سرسبز نگاهت عشق را نظاره می كردم.

و امروز كه نیلوفری زیبا در باغ  مدرسه شده ای امیدوارم كه آموخته باشی:

 

با  آ       مثل آسمان باشی    

با  ب     بزرگوار باشی وبخشنده   

با  پ     پرهیزگار باشی وپاینده 

با  ت     تاریكی جهل ونادانی را از خود دور كنی   

با  ث     ثابت قدم باشی در راه حق

با  ج      جهاددر راه حق را فراموش نكنی

با  چ     چشمانت را از هر بدی  و زشتی پاك نگهداری

 با  ح     حمد و ستایش پروردگار را فراموش نكنی

 با  خ     خرد و عقل را سر لوحه كارت قرار بدهی

 با  د     دوستی با دیگران را فراموش نكنی

 با  ذ     ذلّت را از خود دور كنی

 با  ر     رفتن در راه خدا را تمرین كنی

 با  ز     زندگی با افتخار را تجربه كنی

 با  ژ     ژاله ای مهربان باشی با طبیعت

 با  س   سرسبزی را

 با  ش    شادی را

 با  ص     صداقت را

 با  ض     رضا بودن به امر خدا

 با  ط       طراوت زندگی را

 با  ظ       مبارزه با ظلم و بدی را

 با  ع      عشق به خدا را

 با  غ     شكستن غرور را

 با  ف     فداكاری را

 با  ق     قانع بودن را

 با  ك     كمال یافتن را

 با  گ    گمراه نشدن را

 با  ل     لبریز از محبت را

 با  م     محبت و مهر را

 با  ن    نام نیك از خود به جا گذاشتن را

 با  و      وحدت را

 با  هـ      همراه شدن با زیبائیها

 با  ی     یكتابودن خدا را.

 

دخترم از ابتدای مدرسه به تو آموختم : عزیزم من نمی خواهم تو بهترین باشی فقط می خواهم خوشحال و خوشبخت باشی. اصلاً مهم نیست که همیشه برترین نمره را بگیری می توانی نمره ی خوب هم بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر. عزیزم سعی کن از « ترین » پرهیز کنی چرا که خوشبختی جایی هست که خودت را با کسی مقایسه نکنی حتی نخواه خوشبخت ترین باشی بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواسته ات تلاش کن.

 

و اما تقدیم به معلم عزیز خانم فاضل:

 

ای فراتر از کلام، تو را سپاس.

ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی  سپاست می گویم،

تو را به اندازه تمام مهربانی هایت سپاس می گویم .

ای نجات بخش  آدمیان از ظلمت جهل و نادانی...

ای لبخندت امید زندگی و غضبت مانع گمراهی تو را سپاس  می گویم .

این تویی که با دستان پر عطوفتت گلهای علم و ایمان را در گلستان وجود

می پرورانی و شهد شیرین دانش را به کام تشنگان می ریزی.

پس تو را ای معلم به وسعت  نامت سپاس می گویم . 

 

دختر گلم سال اول تحصیلی رو با موفقیت به پایان رسوند. نه ماه از اولین روز مدرسه گذشت و دخملی ِ من با سواد شد. اصلا باورم نمی شه که حلمای من بتونه شبها برام کتاب بخونه و اینقدر خانوم شده باشه. روز چهارشنبه 93/3/7 جشن الفبای حلما برگزار شد. خیلی خوش گذشت . دخملی کلی سرودهای خوشگل با دوستاش برامون اجرا کردند.

از یکی دو هفته ی قبل بچه ها شروع به حفظ کردن شعرهاشون کردن و هر روز تو خونه تمرین می کرد. از حروف الفبا هم حرف و برای حلما بود. « و مثل وقت ورزش     صبح ِ قشنگ و نرمش »

یادم میاد کوچولو بودم  دلم می خواست همیشه

بزارنم به مدرسه  مامان می گفت نمی شه

وقتی که هفت ساله شدی  می زارمت دبستان

برات باباجون می خره کیف و کتاب و لیوان

ب ا ب ا می شه بابا   م ا م ا می شه ماما

آموزگارم همه چیز داده به یادم حالا دیگه حالا دیگه من با سوادم

 

معلم خوب ما یادم دادی الفبا

گفتی که باش دانا، دانا و هم توانا

امروز شاد ِ شادم زیرا که باسوادم

آموخته ام الفبا، سی و دو حرف زیبا

الف، ب، پ، ت، ث، ج، چ یک گل کاشتم تو باغچه

ح، خ، د، ذ، ر، ز، ژ آب داد به گل منیژه

س، ش، ص، ض، ط، ظ ، ع خوب شد گلم در این بِین

ک، گ، ل، م، ن، و، ه، ی سی و دو حرف الفبا

 

روز جشن ساعت 8 سالن بودیم کلی به بچه ها خوش گذشت در آخر وقتی شعر خداحافظی رو می خوندن اکثر بچه ها گریه می کردند. حلما هم کلی گریه کرد. معلم بغلش کرده بود حلما هم اشک می ریخت. قربونش برم دخملی اینقدر با احساسه.

بعدظهر همون روز جشن تولد پریماه دعوت بود و اکثر دوستاش اونجا جمع بودن و همین باعث شد گریه هاشو فراموش کنم.

حلما خانوم و البته بنده از معلم خوبش خانم فاضل بسیار بسیار تشکر می کنیم .

 

 

نوشته شده در شنبه 10 خرداد1393| ساعت 9:13| توسط مامان راحله|

اگه قرار باشه بهترین ماه سال را انتخاب کنم بدون شک انتخاب اول من همین ماه زیبایی است که داریم به سرعت از آن عبور می کنیم. اردیبهشت ماه، حقیقتا جلوه ای از بهشت ِ وعده داده شده است. طبیعت زیبا و بکر، برگهای نو نوار و براق و خاک نخورده، جوی های آب خروشان و سدهای پرآب.

حلمایی ِ مامان روزهای آخر سال تحصیلی رو طی می کنه . باورم نمی شه یک سال گذشت و دخملی سال اول دبستان را به پایان رسوند. مثل همیشه خدا رو شکر می کنم. دخملی داره آماده می شه برای تعطیلات تابستان و صد البته دلواپسی های من بیشتر می شه برای گذروندن روزهای تابستان.

اردیبهشت و باغ لاله ها که من و حلمایی عاشقش هستیم و همیشه توی برنامه مون هست. امسال قسمت شد با خاله و ارنیکا جیگر بریم پارک که بسیار خوش گذشت.

 

 

 

نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت1393| ساعت 9:24| توسط مامان راحله|

پدرم! گرچه خانه ی ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.

می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏هایی را خوردی که مال تو نبودند!

ببخش اگر ناخن‏ های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده ‏ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ت بزنم. سایه‏ ات کم مباد ای پدرم!

آن روزها، سایه‏ ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ ایستادی، همه چیز را فرا می‏ گرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکت‏ های غروب، لرزش دستانت را در امتداد عصایی چوبی می‏ریزد.

دلم می‏خواهد به یک‏باره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبی‏ ات را که نگاه می‏کنی، یادم می‏آید که وقت غنچه‏ ها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.

این، تصادف قشنگی است که امروز، کلمات هم‏ معنی، کنار هم چیده شده‏ اند. یعنی  عشق، پدر، ایستادگی، مقاومت، پشت و پناه .

 

نوشته شده در دوشنبه 22 اردیبهشت1393| ساعت 12:3| توسط مامان راحله|

مادرم مثل باران دم ِ صبحی، لطافت داری...

 

مهر می ورزی و در مهر مهارت داری ...

چه قشنگ است که در سابقه ات ثبت شده ...

که به ولخرجی در عاطفه عادت داری...

 

 

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی!

مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!

مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!

مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!

مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن…

 

همه می شناسیمش؛

همو که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش وسعت بی انتهای صبر و مهربانی است و

شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و چشم های پرفروغش سرچشمه احساس و گذشت است.

 

« مادرم همیشه پیشمان بمان »

 

 

نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393| ساعت 8:5| توسط مامان راحله|

سال نومی شود...

زمین نفسی دوباره می کشد...

برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند ...

و پرنده های خسته بر می گردند.

در این رویش سبز دوباره…من…تو…ما…کجا ایستاده ایم؟

سهم ما چیست؟نقش ما چیست؟

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد

چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت !

راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

خدا رو شکر می کنم سال 92 رو به خوبی طی کردیم . از اینکه خداوند همیشه پناهمون بود و در هیچ زمانی تنهامون نگذاشت هزاران هزار بار سپاس.

دختر ِ قشنگم آرزو می کنم سال 93 برات پر از سلامتی و شادی و پیشرفت باشه . و من شاهد بزرگ شدن و پیشرفتت باشم .

سال تحویل با دختر ِ طلایی و بابایی کنار هفت سین نشستیم و با دعای حول حالنا برای همه دعا کردیم و دخملی رو به صاحب امسال سپردم. امیدوارم خودش محافظ مو طلایی و همه ی بچه ها باشه.

هفت سین امسال رو هم مثل سال قبل با دخملی چیدیم که کلی هم ذوق داشت حتی یک روز زودتر اقدام کردیم .حلمایی ِ مامان که خیلی راضی بود.

روزای اول به مهمانی و دیدن بزرگ تر ها گذشت و بعد مسافرت . هوا خیلی بود و در کنار عزیزترین ها خیلی خوش گذشت . هفته دوم هم به خونه برگشتیم و استراحت و عشق و حال.

از تکالیف نوروز حلما خانوم هم که هر روز باید یک دیکته می نوشت و تمرین ریاضی می کرد دخملی به نحو احسن انجام داد و باعث سرور ما شد.

توی تعطیلات دلش برای معلمش و دوستاش خیلی تنگ شده بود و روز اول بعد از تعطیلات دل تو دلش نبود برای دیدن دوستاش .

حلما خانومی با عیدی هایی که جمع کرده تصمیم گرفته تبلت بخره . البته با اینکه خیلی مخالف هستم ولی دیگه دلم نیومد نه بگم .

تولد ارنیکا خانوم در پیش هست ارنیکا جیگر خاله پیشاپیش تولدت مبارک. هزار بوس از طرف خاله و حلما...

امیدوارم سال خوبی رو در پیش داشته باشید.













نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393| ساعت 8:59| توسط مامان راحله|

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1392| ساعت 8:39| توسط مامان راحله|

تو این روزهای زمستانی دخملی ِ خانوم ِ ما روز به روز بزرگ تر می شه و شیرین تر. تقریباً نیمی از سال تحصیلی گذشته و حلما جیگر مامان خیلی مشتاقانه درس هاشو یاد میگیره . از ابتدای سال خیلی بهتر شده اوایل یکمی براش سخت بود ولی الان خیلی عالی شده . دقیقاً نصف حروف فارسی رو یاد گرفته و کلی کلمه می تونه بنویسه .

هر روز ظهر که می شه بابایی حلمایی رو از مدرسه می بره خونه تا ناهار بخورن و یکم استراحت کنن مامان رسیده خونه و درس های حلمایی شروع می شه . هر شب باید دیکته بنویسه . البته بعضی روزها مشق هاش زیاده و خیلی خسته می شه ولی خوب باعث می شه خیلی بهتر یاد بگیره .

یک سری کتاب داستان براش گرفتن 20 جلدی که مخصوص کلاس اولی هاس هر شب اونها رو موقع خواب برام می خونه . سری اول من یک دور براش می خونم و اونم یکم سخت می خونه ولی بعدش دیگه جملات رو حفظ شده و تند و تند برام می خونه .

کلاس رباتیکش رو خیلی دوست داره . خیلی کارهای خوشگلی درست می کنن. کلا کار کردن با پیچ و مهره و پیچ گوشتی براش لذت بخشه .



بعضی هفته ها اگه هوا خوب باشه می ریم استخر . این شیرین ترین جایی که حلما واقعا دوست داره . چند وقت پیش تولد هم کلاسیش بود و حلمایی دعوت بود و از اونجایی که ساعتش دیروقت بود و آقای پدر تشریف نداشتند خیلی دلم نمی خواست برم ولی حلما بسیار مشتاق بود. منم از اونجایی که دلم نمی یومد بهش بگم نه گفتم حلمایی دوست داری امروز بریم استخر یا شب بریم تولد؟ یکم فکر کرد گفت آخه من هر دوشو خیلی دوست دارم ولی از استخر نمی تونم بگذرم. مامانی بریم استخر ...

و اما بگم از جولی، هاپوی حلما خانوم . خیلی عاشقشم حلما که واقعا بهش وابسته شده . خیلی جیگره دوسش دارم واقعاً. من اصلاً بهش دست نمی زنم خودش می دونه هر وقت قراره من بهش غذا بدم می ره ته بالکن می ایسته که به من نخوره منم براش غذا می ذارم و قربون صدقش میرم و اونم میاد غذا می خوره . ولی بابایی که بهش غذا می ده بعدش باید به حمام مراجعه کنه . حلما هم که خیلی دلش می خواد باهاش بازی کنه ولی بیشتر با مخالفت من مواجه می شه . خلاصه اینکه خیلی از وقتمون با جولی خان می گذره.

 
نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1392| ساعت 8:3| توسط مامان راحله|


یلدا ، تو را دوست دارم ،
به اندازه همه ستاره هایى که در چشم هایت مى درخشند ،
اى خواستنى ترینِ شب ها!
طعم تو ، به اندازه همه صبح هاى دل انگیز آفتابى بهار ، شیرین است

حلمای من میان همهمه برگ های خشک پاییز فقط تو ماندی که هنوز از بهار لبریزی روزهای آخر پاییزت پر از خش خش آرزوهای قشنگ !

حلمای من هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها !


عزیزترینم، زیبای من یلدایت رویایی ، روزهایت پر فروغ ، شبهایت ستاره باران !





نوشته شده در یکشنبه 1 دی1392| ساعت 8:29| توسط مامان راحله|

دختره دوست داشتنی من باز هم مثل همیشه با تمام وجودم بخاطر وجود تو نازنینم سر به سجده میذارم و خدا رو بخاطر حضور تو  هزار بار شکر میکنم.... از لحظه ای که وجودت را در بدنم حس کردم و تکان های شیرینت را لمس کردم، بی صبرانه ثانیه ها رو به عشق در اغوش کشیدنت شمردم و اون لحظه ای که مشامم با عطر وجودت پُر شد برای من نهایت زندگی و عشق بود و بس..... گریه کردی ..گریه کردم... خندیدی...خندیدم...نخوابیدی...نخوابیدم... راه رفتی دستای کوچولوی نازتو با عشق توی دستای خستم گرفتم.
 با تو بودم ...هستم... و خواهم بود تا همیشه.... دردانه ام راه زیادی در پیش داریم ........تنها و تنها آرزویم به ثمر رساندن گل زیبای وجود توست ...از خداوند مهربون سلامتی و توانایی میخوام که به لطفش بتونم بهترینها رو برای تو که زیباترین هدیه خدایی هدیه کنم........ پس عزیزکم بخند ... لذت ببر و زندگی کن و تا زمانی که پاهایم توان ایستادن دارن به من تکیه کن که مادر چون کوهی در پشت توست........

عزیزم... دردانه ام... در کنار تمام این بهترینها که فقط ذره ایش رو تونستم بیان کنم فقط یک خواسته دارم.......زندگی کن... زندگی کن ... زندگی کن...


تقریباَ دو ماه از سال تحصیلی می گذره و حلما جیگر مامان هر روز صبح با عشق و امید راهی مدرسه می شه . دخترم در حال یاد گرفتن حروف الفباست و آا - بـ ب - د - اَ - سـ س - مـ م - تـ ت - ر را یاد گرفته . دخترم الان می تونه بنویسه مادَر - بابا واین کلمات رو با تمام عشقش و احساسش می نویسه و من و بابایی لذت می بریم . دخملی بسیار زیبا و تمیز مشق می نویسه و من واقعاً لذت می برم . یه کوچولو یاد گرفتن حروف براش سخته و خانم فاضل معلم ِ عزیزه دخملی میگه طبیعی یه مدت که بگذره بچه ها راه می افتند. امیــــــدوارم

تو ماه محرم هستیم. و بابایی طبق آئین هر سال در هیئت به سر می برد و روز عاشورا من و حلمایی هم به او پیوستیم . چند تا از عکس های عاشورا رو هم ببینید.




نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392| ساعت 15:6| توسط مامان راحله|

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی

ای زیبا ترین ترانه ی هستی ، بدان که شب میلادت

برایم ارمغان خوبی ها و زیبایی هاست

سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست

آمدی و آسمان و زمین را برایم بهشت کردی


تنها ستاره ی آسمان دلم تولدت مبارک

این چندمین تولد توست؟

و چندمین انبساط مجدد کائنات؟

این چندمین بارخلقت است؟

و چندمین انفجار سکوت؟

چندمین لبخند آفرینش؟

خورشید را چندمین بار است که میبینی؟

و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟

و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟

چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟

چندمین دم!؟

چندمین آن!؟

آه که تو چقدر خوشبختی!

و جهان چه پرغوغاست

که بی نهایتمین تولد تو را جشن میگیرد






















نوشته شده در جمعه 12 مهر1392| ساعت 10:56| توسط مامان راحله|

اولین روز دبستان بازگرد،  کودکی ها، شاد و خندان بازگرد
 بازگرد ای خاطرات کودکی،بر سوار اسب های چوبکی
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود، جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم ، لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش، یاد آن گچ ها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر ، یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من ، بازگرد این مشق ها را خط بزن 

مهر که می آید، پاییز آغاز می شود. برگ های درختان که شروع به ریزش می کنند، شکوفه های لبخند کودکان، یکی یکی گل می دهند.
در فضای کلاس ها. تخته سیاه ها، چشم انتظارند تا دوباره سراپا پر شوند از عطر لبخندهای هم شاگردی ها. کلمات مهربان، بی تابند تا دستی کوچک، با مداد شوق، بر صفحه های سفید دفترهای چهل برگ، بنویسدشان.
مهر، ماه مهربانی مهتاب است؛ ماه میزبانی نیمکت های عاشق درس و مدرسه، ماه شکوفایی نیلوفران در دعای نم نم باران های عاشقانه پاییز. مهر، ماه مدرسه است.
سال تحصیلی که آغاز می شود، همه ی آبشارها با کودکان کلاس اولی، صدای آب را می کشند و بادها، صدای ابرها را با باران بخش می کنند.
نسیم، عطر پرواز را از سطرهای مقدس کتاب ها، همراه با صدای کودکان سر خوش مدرسه، به آسمان هفتم می رساند. فرشته ها از پشت پنجره های کلاس سرک می کشند به تماشای کودکانی که مشتاق ، به درس های معلمی که زندگی را به آنان می آموزد، گوش سپرده اند. هوا در این فضای مقدس نفس می کشد تا معطر شود.

و حــلمای من ، امـــروز وارد دبـــستان شد.









 
ساعت ۷ صبح دخترم قشتننگم لباس مدرسه رو پوشید و راهی مدرسه شد روز اول جشن داشتن و من و بابایی و مامان شکوه همراهیش کردیم ، اول با اسفند و صدقه دادن شروع شد و دخترین از زیر قرآن رد شد وقتی وارد مدرسه شد جشن شروع شد آهنگ و تبریک شروع مدرسه بچه ها یکمی تو حیاط بازی کردند و بعد صف بستند . معلم حلما خانم فاضل اسم بچه ها رو خوند و بچه ها رو از زیر قرآن رد کردند و صدقه انداختند و وارد کلاس شدن . خانم معلم اول با بچه ها آشنا شد و اسم هاشون رو پرسید و کمی باهاشون صحبت کرد . بهشون کادو دادن و کتابهاشون رو تحویل دادن . وسایلی که باید می خریدند رو لیست کردند و کمی عکس و فیلم گرفتند و روز اول پایان یافت .
حلما معلمش رو خیلی دوست داره و یه عکس یادگاری با هم انداختند.
دختره قشنگم امیدوارم همیشه موفق باشی.
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1392| ساعت 13:44| توسط مامان راحله|


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت