تبليغاتX
حلما پيوند يك عشق پاك

حلما پيوند يك عشق پاك
خاطرات حلما


پنجشنبه هفته گذشته تازه وارد خانواده ی ما بدنیا اومد . آقا مهرشاد نی نی خاله طاهره با اومدنش شادی رو به لب همه نشوند


آقا مهرشاد گل 3/100 کیلو وزنش بود و 51 قدش . خلی ناناسی هستش . دلم می خواد بخورمش ولی خوب به خاطر مو طلایی خودم جرآت اینکار رو ندارم . حلما خیلی دوستش داره و هر روز سراغش رو می گیره . ولی ما تمام اقدامات امنیتی رو باید انجام بدیم تا مو طلایی ما اقدامی خطرناک انجام نده و سعی می کنیم کمتر به دیدن مهرشاد بریم .

و اما حلما خانم جیگر که حالا دیگه خانومی برای خودش شده هر روز شیرین تر می شه . لباسهاشو دیگه کامل می تونه عوض کنه و لباس جدید تنش کنه . توی حمام کامل خودشو می شوره و حتی نی نی هاشم می شوره . روابط عمومی خوبی داره مخصوصا موقع مهمان اومدن و رفتنشون از قبیل خوش اومدید، خوشحالمون کردید و ...


مو طلایی جدیدا خیلی شکمو شده و جای همه خوراکیهای خوشمزه رو یاد گرفته و بدون کمک اینجانب اقدام به خرابکاری و خوردن می کنه .




+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388 9:24 توسط مامان راحله |


کم کم داریم برای ورود یه نی نی خوشگل خودمون رو آماده می کنیم هفته آینده نی نی خاله طاهره به دنیا می یاد . یه پسر نازنازی که حلما خیلی منتظرشه. انشاءالله خدای مهربون حافظ خاله و نی نیش باشه .

هفته پیش خونه ی خاله فریبا مهمون بودیم و از آنجا که دختمل ما خیلی ذوق زده شده بود و هیجانش به اوج رسیده بود از این ور سالن به اون ور می دوید. و چشمتون روز بد نبینه . آنچنان زمینی خورد که نصف صورتش کبود شد. صورتش محکم به میز خورد و بچم دلش ضعف رفت . اما ناگفته نماند که اطرافیان بیشتر غش و ضعف کردند. و این عکسی که می بینید نتیجه وروجک بازی حلما خانم می باشد.


مامانی بهم بگو قربونه دختره گلم بشم .

مامانی قربونت بشم خیلی دوستت دارم .

مامانی ازم بپرس حلما داری چیکار می کنی . « حلما داری چیکار می کنی ؟» دارم به خیابون و ماشینا نگاه می کنم.

مامانی از گرسنگی مردم « خدا نکنه »

« وقتی سر به سرش می زاریم : » لا اله الا الله

بله اینم شیرین زبونیهای حلما که جدیدا یاد گرفته .


تازشم فردا تولد عمو مسعود و خاله بیتاست که دعوت شدیم. انشاءالله خوش بگذره .


+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388 10:36 توسط مامان راحله |






حلمای عزیزم


کاش احساسم گلی می بود

میریخت عطرش را به دامانت

یا مثل یک پروانه پر میزد
رقصان به روی طاق ایوانت

ای کاش احساسم کبوتر بود
بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید
عشقی به قلبت میهمان میکرد

ای کاش احساسم درختی بود
تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت
تو مست در میخانه اش بودی


ای کاش احساسم صدایی داشت
از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی

سرما به جان دشت غم میزد


ای کاش احساسم هویدا بود
در بستر قلبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم

خاموش نمیگشت و نمی آلود


ای کاش احساسم قلم میگشت
تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که " دوستت دارم"ی میگشت
تا معنی احساس من میشد


+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388 13:59 توسط مامان راحله |



ای خالق سخاوت زمین و ای خدا عرش زیباترین فرشته آسمانت را به امانت دلم دادی و بر من واجبات هزاران سجده شکر را بنا نهادی و اکنون که سه سال از امانت داریم می گذرد از تو می خواهم گل باغچه دلم را برای همیشه در پناه خود گیری و خود موجبات او و سعادتش را فراهم کنی.

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

حلمای عزیزم تولدت مبارک گلم.

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388 12:16 توسط مامان راحله |


صدای گریه حلما توی فضا پر شد، ساعت 3 صبح ، خیلی غیر منتظره بود، حلما ... حلما ... مامانی چی شده چرا گریه می کنی عسلم، مامانی بلند شو چی شده ، خودشو به سرعت انداخت توی بغلم و گریه می کرد . مامان... مامان ... سوسماره می خواد منو بخوره ، از آکواریوم اومده داره منو می خوره . چسبوندمش به خودم و بوسیدمش گفتم مامانی سوسماره غلط می کنه طلای منو بخوره من خودم می کشمش ، مامانی داری خواب می بینی ، ببین الان بغل من هستی ، دخترم داشتی خواب می دیدی ... و این اولین خواب حلما بود که برام تعریف کرد.

دختره گلم خیلی خانوم شده ، به مامانی توی کارا کمک می کنه ، غذاشو خودش می خوره ( البته به اتفاق فرش و میز و صندلی ) ، نقاشی ها شو رنگ می کنه ، سوره حمد رو کامل می خونه ، واسه خوابیدن دیگه اذیت نمی کنه و خودش می خوابه ، تو بازیهای فکری هم خیلی با استعداده ببینید:



تازه دخترم موتور سواری هم بلده به قول خودش مـــــــــــــــوفق شدم


+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388 10:38 توسط مامان راحله |


کم کم داریم به تولد حلما کوچولو نزدیک می شیم ، باورم نمی شه دخترم داره 3 ساله می شه، دیگه واسه خودش خانومی شده ، اینقدر شیرین حرف می زنه که آدم دلش می خواد بخوردش.

هفته پیش معلوم شد نی نی خاله طاهره پسره و حلما خانم با کلی ذوق واسه گل پسره خاله اسم هم انتخاب کرده اولش که می گفت اسم نی نی رو بزاریم پسر، حالا جدیدا هم اسم ایلیا رو انتخاب کرده . انشاءالله نی نی خاله صحیح و سالم به دنیا بیاد و همبازی حلما خانم بشه .

تازه یه اتفاق دیگه هم اینکه ما فکر کردیم خانم خانما آبله مرغان گرفته . تنش پره دونه شده بود، ولی بعد از دکتر رفتن فهمیدیم که حساسیت بوده و خبری از آبله مرغان نیست . جالب اینه که خودش از پشت تلفن برام تعریف می کرد مامان تنم رو ببین جوش زده همه رو دیدی بیا بریم دکتر آقا دکتر آمپول بده خوب بشم . هنوزم که هنوزه هر کی زنگ می زنه از پشت تلفن باید تمام جوشهای حلما رو ببینه و ابراز احساسات کنه .

شیرین زبونی های حلما:

مامانی دیگه داری اعصابم رو خورد می کنیا ، دیونم کردی .

مامانی دارم خاله رو اذیت می کنم . اینقدر اذیت می کنم که بره تو بیای . نگاه کن: ( با حالت جیغ ) ااااااااااهههه برو دیگه مامانم بیاد.

مامانی قربونت برم ، عاشقتم

رفته بودم دکتر خـــــــــــــــــــــــب، دکتر گفت ناخن نخور وگرنه آمپول می زنم

هر وقت دعواش می کنم می گه مامان ببخشید، حالا بگو دیگه تکرار نشه

الهی دورت بگردم ، قربونت بشم مامان



+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388 8:55 توسط مامان راحله |


روز پنجشنبه یه قرار نی نی سایتی داشتیم تو گلستان حضرت ابراهیم . من و حلمایی و بابایی ، خاله مهتاب و امیرمهدی کوچولو و بابایی، خاله دورا و عمو جون. وای که چقدر به همگی خوش گذشت . خاله دورا جون برامون یه عالمه به به درست کرده بود و کلی از ما پذیرایی کردند. خاله جون دستت درد نکنه . این حلما خانم ما کلی شیطونی کردند با خاله ها رفتند آب بازی و سر تا پاشو خیس کرده بود . خوب شد مامانی واسش لباس برده بود وگرنه ... امیرمهدی کوچولو هم کلی آب بازی کرد . تازشم حلما خانم یه عموی مهربون جدید پیدا کرد که خیلی هم دوستش داشت .

کلی به گلها و درختها چای و چیبس داد ، کلی روی چمنها خوابید و قل خورد ، پای برهنه این ور و اون ور می دوید. بچم یکمی هم ترسیده بود از آتیش ، سفت منو بغل کرده بود و روی زمین نمی یومد. خلاصه اینکه پیکنیک به یاد موندنی بود و خیلی شیرین .




+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388 10:26 توسط مامان راحله |


تابستون با همه گرما و جذابیتش از راه رسیده و مسافرتها هم شروع شده . ما هم اولین تیرمون به شمال خورد . چهارشنبه صبح من و بابایی و حلمایی رفتیم نوشهر . از خونه که حرکت کردیم هنوز به سر کوچه نرسیده حلما خانم شروع کرد به نق زدم که چرا نمی رسیم . من بنده خدا هم هی براش آسمون ریسمون می بافتم . با این هوای گرم تهران وقتی رسیدیم کندوان یخ زدیم . برای خوردن آش معروف کنداون که پیاده شدیم حلما رو با پتو بیرون بردم کلی حال کردیم . نزدیک ظهر بود که رسیدیم . اونجا آرین خان چشم به راه حلما کوچولو بود. و کلی از دیدن همدیگه ذوق کردند. ولی بچم آرین دیگه روز و شب نداشت از دست حلما حتی اجازه نداشت دستشویی هم بره . دو سه بار کنار ساحل رفتیم و یه عصرونه هم کنار دریاچه سی سنگان خوردیم . روی هم رفته خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا که هوا واقعا عالی بود.









و اما یه روز زیبا رو پیش رو داریم روز پدر . پدرم و همسرم این روز رو بهتون تبریک می گم . دوستتون دارم .



شور عشقت هست در قلبم ای پدر
گرمی لبخندهایت هست در ذهنم ای پدر
مهربانی هایت همواره در من جاری است
ساز آوای صدایت هم همیشه با من است
از تو از عشق تو لبریز هستم ای پدر
من برای دیدنت با سر دوانم ای پدر
زندگی یعنی پرواز در آغوش تو
مرگ یعنی من بدون عطر تو
حرف آخر را برایت مینویسم ای پدر
با تو بودن را دوست دارم ای پدر

( خانه دوست - سارا )


+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388 8:16 توسط مامان راحله |




روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !

روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن.... مادرم روزت مبارک...

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388 9:2 توسط مامان راحله |


ای سرآغاز همه خوبی ها می نویسم از تو

تو که سرسبزترین منظره ای

تو که سرشارترین عاطفه ای

برترین خواهش و احساس نیاز

و بدان تا به ابد دوستت می دارم

از زمین تا خدا

از همین نقطه خاکی تا عرش دوستت دارم


نازنینم ، هر روز عاشق تر می شم . هر روز وابسته تر می شم . الان که شیرین تر از هر زمان با من حرف می زنی . جملاتت دیگه کاملا معنی دار شده و همه چیز رو خیلی خوب درک می کنی .

هفته پیش مامانی شهین دستش رو باید عمل می کرد . خاله فریبای حلمایی رفته بود مراقب مامانی باشه و به همین دلیل حلما کوچولوی من مهمون مامان شکوه شده بود . توی این دو روز حلما خانم کلی ورزشکار شده بود و با مامانی می رفت باشگاه . از بس که اونجا وزنه زده بود و دویده بود شب که میومد خونه نا نداشت و بیهوش می شد . خدا رو شکر مامان شهین الان اومده خونه و دستش خوب شده و زندگی به روال قبلی بازگشته .

روزا خاله فریبا واسه حلما خانم کم نمی زاره یه نمونه از کاردستی های حلما خانم رو ببینید:

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388 9:27 توسط مامان راحله |


بابایی حلما خانم چند وقت بود به ما قول داده بودن که بریم باغ وحش . و بالاخره جمعه هفته پیش  طلسمش شکست و به همراه حلما و دل آرام کوچولو رفتیم باغ وحش. حلما که کلی حال کرد. به میمونها موز داد. به خرگوشها هویج داد. ولی در کل بیشتر محو بازی با وسایل بازی شده بود تا دیدن حیوانات . و در نهایت در آخر هر کی ازش می پرسید باغ وحش چی دیدی خیلی ریلکس می گفت: پـــــــــــیـــــــشی . ای خدا ما خودمونو کشتیم تا بچمون همه چیز رو ببینه و بشناسه آخرش فقط پیشی رو دیده بود. باز خدا رو شکر که این وسطها مارها هم توجه حلما خانم رو جلب کرده بودن.












این جمعه هم دوباره لطف بابایی شامل حال ما شد و ناهار رفتیم سرخه حصار . قیافه حلما در ساعات آخر پیکنیک واقعا دیدنی بود . لباسهای فوق العاده سیاه و کثیف . حسابی با دل آرام بازی کرد و بلاگیری درآوردن . شب که دیگه از خستگی بیهوش شده بود.



+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388 13:40 توسط مامان راحله |


دوباره رفتیم سراغ شیرین زبونی های حلما خانم که هر روز و هر روز شیرین تر می شه . دیشب حلما خانم نشسته بود روی مبل و چشم از چشم من برنمی داشت فهمیدم که قضیه بوداره و یه خبرایی هست. حلما چی شده : مامانی جیش دارم ... گفتم حلما اگه مبل رو کثیف کنی می کشمت . با سرعت بردمش دستشویی، اما با این حال چند قطره ای روی مبل ریخت. باهاش قهر کردم و گفتم حلما خانم دیگه دوستت ندارم. وای اگه بدونید چه کرد . مثل ابر بهاری اشک می ریخت . مامان بیبخشید... مامان اشتباه کردم ... مامان ببین دارم بهت می خندم ... مامان بخند. اما بنده مثل شمر نگاش می کردم . و اینجا بود که با یه جمله دل بنده رو برد ... مـــــــــــامــــــــــان تــــــــــو رو خــــــــــــــــدا بخــــــند ........ دیگه نتونستم طاقت بیارم و خندم گرفت ، گفتم پس قول بده . دستش رو آورد جلو و گفت مامانی قول می دم ... بیبخشید.

چند وقت پیش داشتم اسباب بازیهاشو جمع می کردم می زاشتم توی کمدش . با عصبانیت گفت مامان جمع نکن می خوام بازی کنم . اما من به کار خودم ادامه می دادم . یه دفعه گفت مامان کم کم داره عـــــــصبانیـــتم خورد می شه ها .

و اما بابایی که هر شب دست پر می یاد خونه و خونه ما رو اسباب بازی برداشته ، من که دیگه خسته شدم یه نمونش رو ببینید:


هفته پیش یه تولد هم رفتیم که کلی به حلما خانم خوش گذشت، تولد دل آرام کوچولو . عزیزم تولدت مبارک


+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388 8:50 توسط مامان راحله |


بهار بهانه ایست برای آغاز و آغاز بهانه ایست برای زیستن

سال 88 آغاز شد و خانواده 3 نفره ما سال جدید رو با آرزوی خوشبختی و سعادت شروع کرد. توی عید حلما خانم کولاک کرده بود از شیطونی و مهمونی رفتن و عیدی گرفتن . امسال مسافرت نرفتیم ولی کلی مهمونی رفتیم و حلما خانم کیف کرد. از اینکه مامانی و بابایی پیشش بودن خیلی خوشحال بود. روزای اول که فقط به دید و بازدید گذشت . روزای پایانی یکمی ما استراحت کردیم . البته استراحت که نمی شه گفت با وجود حلما خانم استراحت بر همگان حرام است.



سیزده به در هم به اتفاق بابایی و مامان شکوه و عمو مهرداد رفتیم لویزان . حلما کلی خاک بازی کرد و کلی کاج جمع کرد البته ناگفته نمونه که کلی زمین خورد و خم به ابرو نیاورد . عصر هم خانواده عمه به جمع ما اضافه شد تا غروب اونجا بودیم و در نتیجه حلمای کوچولوی ما سرما خورد آخرین روز تعطیلات رو اینجوری منور ساختند. ولی خدا رو شکر زیاد طول نکشید و گوش شیطون کر زود خوب شد .


از خدای مهربون می خوام تو سال جدید خانواده کوچیک ما رو مثل همیشه همراهی کنه و پشتیبان عزیزترین کسانم باشه .

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388 14:41 توسط مامان راحله |


هنوز در پی هزاران سال، در فصل اعتلای خورشیدی ، نسیم ، عطر سنبل ها را از سفره هفت سین نوروزی بر می چیند و می افشاند بر چهره پرخند ایرانیان و به آنان نوید فرا رسیدن نوروز را می دهد.

هنوز در پی هزاران سال، ایرانیان در هر کجای گیتی که ایرانی نام گرفته اند، در بشقاب های خوش آب و رنگ و کوزه های کوتاه و بلند، سبزه، سبز می کنند و به نشانه رسیدن بهار و فراز آمدن نوروز و زیباترین روز سالشان، که سرآغاز سالی سبز و پر طراوت است به خود و مهمانان، گام هایتان سبز، می گویند.

هنوز در پی هزاران سال ایرانیان به پیشواز سال نو می روند و خانه هاشان را می تکانند، جلا می بخشند، در پیشواز آیینی شکوهمند.

هنوز در پی هزاران سال، در سه شنبه آخرین هفته سال، ایرانیان مراسم زیبای چهارشنبه سوری را با شکوه بسیار بر پا می دارند ، آتش می گسترانند، بانوان شان دامن بر می چینند، و به لطافت پروانگان از آتش می گذرند و مردان شان به چابکی سمندی تیز پای آتش را پشت سر می گذارند، شادی می کنند :

سرخی تو از من زردی من از تو تا گرامی دارند پاک دامنی و سلامت نفسشان را.

هنوز در پی هزاران سال ایرانیان با آغازین روز سال نو، به دست بوس بزرگان خانواده خویش می روند و بوسه می زنند بر دستان پر زحمتشان. چشم فرو می بندند ، تفألی می زنند و غزلی می خوانند:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که از انفاس خوشش بوی کسی می آید

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

ایرانی ماندگار است و جاودانه می ماند و این است آیین و راز ماندگاری

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387 15:27 توسط مامان راحله |


بوی بهار کم کم به مشام می رسه . سال 87 داره تموم می شه و ما ثانیه شماری می کنیم تا عید بیاد. مخصوصا حلما خانم که کلی هم تدارک دیده و آماده شده . خانم خانما زودتر از همه خریداشو کرده و منتظره تا سال تحویل بشه . کلی هم خوشتیپ شده بچم . امیدوارم سال جدید برای همه پر از خیر و برکت باشه . بنده هم یه کم سلیقه به خرج دادم و برای عسل خانم تقویم درست کردم.








+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387 11:23 توسط مامان راحله |