تبليغاتX
حلما پيوند يك عشق پاك

حلما پيوند يك عشق پاك
خاطرات حلما


مادرم براي وصف تو

                          هزاران برگ گل كم

                          هزاران دريا براي جوهر كم

                          هزاران قرآن براي اثبات كم

                          كه تو زيباترين و مهربانترين فرشته خدايي

                          كه تو پاكترين مريم زميني

                          تو فرشته مادري تو استوره مهر و محبتي

                         براي گفتن از تو هزاران كلمه زيبا هم ياران زبانم نيست

                         در چند كلمه كوتاه ولي پرمعنا مي‌گويم

                                                                                  مادرم دوستت دارم

حلما خانم در يك سال و ده ماهگي

src="http://i26.tinypic.com/729eoj.jpg" align=baseline border=0>

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 8:58 توسط مامان راحله |


وقتي دلم برات تنگ ميشه ... گريم مي گيره ....
بغض گلومو مي گيره .... نمي تونم با کسي حرف بزنم ....
وقتي گريم مي گيره به آينه نيگاه مي کنم ...
تو رو تو چشماي خيسم مي بينم که داري بهم لبخند مي زني ....
همين نيگاهت نمي ذاره که فراموشت کنم ....

دلم برات تنگ شده مثل هميشه ....

لحظه هام باز هم بهونتو مي گيرن ...
اونقدر صبر مي کنم تا دوباره چهره ي مهربونت رو ببينم ...
خودت که خوب ميدوني چقدر دوسِت دارم ....

اشکايي که براي توست ، دوست دارم ...
نگاهي رو که عاشق توست ، دوست دارم ...
تمام لحظه هايي رو که منتظر توام دوست دارم ..

 

 

روز جمعه حلما خانم رفته بود شهر بازي . اينقدر ذوق كرد كه خدا مي دونه.  وسايل بازي بزرگ رو كه مي ديد از تعجب دهنش باز مونده بود. ديگه ماشين بازي و موتور سواري و آبشار رو هم تجربه كرد و ساعت يازده شب بود دلش نمي خواست بره خونه

حلما خانم در شهر بازي . يك سال و نه ماهگي

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387 10:17 توسط مامان راحله |


 

ارديبهشت فصل گلاب گيري تو كاشانه. يكي از زيباترين كارا كه توي خوشگل ترين فصل سال انجام مي‌شه. عطر گل محمدي فضا رو نوازش مي‌ده. روز جمعه به اتفاق حلما جونم و بابايي و خانواده رفتيم كاشان . مسافرت كوتاه و خوبي بود. حلما كه كلي ذوق مي‌كرد و از اينكه يه همبازي همراهمون بود خيلي خوشحال بود . ساعت ۵ صبح حركت كرديم و ۸ بود كه رسيديم كاشان . از جاهاي تاريخي و زيبا ديدن كرديم و نزديك ظهر به قمصر رفتيم و گلاب گيري تا عصري اونجا بوديم و ساعت ۹ رسيديم خونه .

كاشان . خانه هاي تاريخي عامريها. 27/2/87

بابايي و حلما در باغ فين كاشان

حمام فين كاشان. محل قتل اميركبير

استراحتگاه ناصرالدين شاه در باغ فين

بابايي وحلما در خانه هاي تاريخي كاشان

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 8:13 توسط مامان راحله |


 

مي‌خوام براتون بگم از يه مامانه عسل، يه ماماني كه زده رو دست مامان راحله، ماماني كه يه دنيا مي‌ارزه، ماماني كه وجودش مقدسه...

بله منظورم مامان شهين جونمه، ماماني كه با صورت نورانيش موقع نماز خوندن خونه رو روشن كرده، ماماني كه حلما خانم هر روز صبح مي‌ره پيشش و با وجودش كمبود مامان راحله رو احساس نمي‌كنه.

 ماماني من و حلما ازت ممنونيم و مي‌دونيم كه نمي‌تونيم محبتهاتو جبران كنيم.

مامانم

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثل بچگیهام لالاییاتو دوست دارم

سادگیهاتو دوست دارم

خستگیهاتو دوست دارم

 چادر نماز و زیرلب خداخدا تو دوست دارم

 کاشکی رو طاقچه دلت ایینه و شمعدون میشدم

تو دشت ابرای چشات یه قطره بارون میشدم

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه اسمون نرگس ویاس تو باغ دستات بشونم

 بخواب که میخوام تو صدات ستاره ها رو بشمارم

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد.....با تو واسم دیدنیه

باغ گلهای اطلسی....باتو برام چیدنیه

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

 

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 8:51 توسط مامان راحله |


 

پنجشنبه يه سورپريز بزرگ داشتيم براي مامان شكوه. تولد ۴۹ سالگي مامان بزرگ رو مي خواستيم براش جشن بگيريم. از چند روز قبل همگي در حال آماده كردن اين جشن بوديم . چند تا از دوستاي مامان بزرگ رو هم دعوت كرديم . خونه رو تزئين كرديم و چند نوع غذا و كيك و .... همگي ساكت نشستيم و منتظر ورودش ، نمي دونيد در بدو ورودش به خونه چقدر به وجد اومده بود، همين كه وارد شد آهنگ تولدت مبارك رو براش گذاشتيم و همگي دست و سوت .... ماماني يكم گريه هم كرد و خيلي خوشحال شده بود.

ماماني انشاءا... صد سال زنده باشي.

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 9:59 توسط مامان راحله |


 

 

حلما خانم ياد گرفته از دكتر بترسه ، مي گه دكتر چيز و اخماشو مي بره توهم و احساس ناراحتي شديدي مي كنه .

حلما خانم ياد گرفته دايي رو به زور ببره پارك:  دايي پارك بازي

حلما خانم مقدار دوست داشتنشو مي گه :‌ مامانو چند تا دوست داري:‌۱۰ تا

و كلي شيرين زباني كه دل مامان و بابا رو آب مي كنه.

حلماي عزيزم در يك سال هفت ماهگي

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 14:22 توسط مامان راحله |


 

حلماي عزيزم اي كاش يك پري بودم

يا حداقل مي توانستم رويايي را به حقيقت تبديل كنم يا دستكم مي توانستم معجزه اي بيافرينم. آنگاه تو را در يك جعبه بلورين مي گذاشتم. جعبه اي كوچك به اندازه يك بند انگشت. آنگاه آنرا به زنجيري طلايي آويزان مي كردم و به گردن مي انداختم. شايد آن لحظه وقتي كه به قلبم نزديك شدي درست جايي كه قلبم به شوق ديدارت مي تپد صداي قلبم را بشنوي كه فرياد مي زند:

                                                    دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387 9:42 توسط مامان راحله |


 

عيد امسال به همراه حلما، بابايي و دايي به اصفهان رفتيم.

ميدان نقش جهان ( نوروز 87)

اكثر جاهاي تاريخي رو بازديد كرديم و خيلي خوش گذشت. حلما كه عاشق بيرون رفتن بود و از پياده روي خيلي خوشحال.

حلما و دايي در آتشگاه ( نوروز 87)

تازه توي عيد حلما خانم ۴ تا دندون جديد در اورد . ماماني مباركت باشه.

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387 13:58 توسط مامان راحله |


دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين

شكوه جادوي رنگين كمان فروردين

شكوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود

سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود

دوباره چهره نوروز و شادماني عيد

دوباره عشق و اميد

دوباره چشم و دل و ما و چهره بهار...

سال ۸۶ با همه سختيها و خوشيهاش به پايان رسيد. با حضور فرشته كوچولوي زيباي من چه سال خوبي رو پشت سر گذاشتيم و سالي پر از اميد و نور و شادي رو روبرو داريم. حلماي گلم من در كنار تو و بابايي مهربونت احساس خوشبختي مي كنم و آرزو مي كنم خداوند مهربون اين مهر و محبت را هر سال توي دل ما بيشتر كنه و در كنار هم و همراه هم همديگرو دوست داشته باشيم .

و اما عيد چقدر به حلما خانم خوش گذشت . كلي مهموني و عيدي و شيطوني و ...

حلماي عزيزم در سال 1387

+ نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387 10:10 توسط مامان راحله |


حاليا معجزه باران را باور كن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببين

و محبت را در روح سينه

كه در اين كوچه تنگ

با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي‌گيرد!

خاك جان يافته است

باز كن پنجره ها را

و بهاران را باور كن...

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386 14:11 توسط مامان راحله |


 

حلماي عزيزم

تو در هر جا خانه داري ...

در هر جا كه زيبايي هست و مهرباني...

هر جا كه دامني از ستاره هاست و صفايي كه گرمي آفتاب را نشانه دارد...

هر جا كه وسعت فراواني گلهاي سرخ را در خود دارد...

تو در قلب من هم خانه داري.

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386 13:36 توسط مامان راحله |


 

حلما خانم دو تا دندون جديد درآورده . با اين دو تا دندوناش شد ۱۰ تا . هورا ... ماماني مباركت باشه .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386 11:38 توسط مامان راحله |


ديشب ماماني و بابايي و حلما خانم رفتن براي عيد خريد كردند. حلما يه بلوز شلوار خوشگل خريد .  ماماني هم يه مانتو و كفش و ... خريد. خلاصه خاله فريبا و عمو رضا هم همراهمون بودند. بعد شام خريديم و رفتيم خونه ... انشاءا... امسال عيد كلي بهمون خوش بگذره.

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386 14:1 توسط مامان راحله |


حلماي عزيزم در يك سال و شش ماهگي

ديشت بابايي و ماماني كلي كار كردند. و بنده تكيه بر تخت نظاره گر تلاش اونها بودم  خلاصه اينكه كل خونه تغيير كرد . وسايل جديد. دكوراسيون جديد. فكر كنم اين كارا به خاطر عيد باشه. چه با حال...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386 9:29 توسط مامان راحله |


ديشت چه خبر بود... بابايي حلما ديشت زود اومده بود خونهو حلما خانم هنوز نخوابيده بود. ديگه براتون بگم چقدر حلما ذوق كرد و خوشحالي كرد كلي با بابايي بازي كرد و حسابي حال كرد آخر سر وقتي خسته شد براي اولين بار گفت ماما... ممه

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386 9:18 توسط مامان راحله |


 

آسمان آبی نگاه تو ، دریایی از عشق است برای غنچه های پژمرده دلم و سرزمینی پر از آرامش برای مرغ مینای بیقرار دلم .

قصه تنهایی ام را در تاریکی شب با تو در میان می گذارم .

سکوتت در بی نهایت زمان ، داستان خستگیهایت را در امتداد جاده زندگی مرور می کند .

و سحر خوب این را می داند و با روشنایی چشمانت پیوندی دیرینه دارد .

عاشقانه بید را نگاه می کنی و می خندی و صدای خنده تو ، تلاطم امواج ذهنم را آرامش می بخشد .

و این زیباترین ترانه است برای من !

لابه لای نسترنهای باغ رویایم ، دستان گرمت را جستجو می کنم

و من امروز طلوع صداقت را در میان انبوه تاریکیها باور کردم و به غریبانه بودن اشکهایت در خزان سادگی ایمان آوردم .

 

همراه با موسیقی باد به حیاط می روم و از باغچه سبزی که دوست داشتی ، یک دسته گل رز میچینم و آن را در سبد پر از گل آرزوهایم می کارم و با عشقی نو ، آن را به تو هدیه می دهم و در زیر آسمان بارانی ، فریاد می کنم

 

                                                         "  دوستت دارم "

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386 11:29 توسط مامان راحله |


 

  اين دستاي كوچولو ... اين دستاي ظريف.... اين دستاي پر از مهر و محبت... اين دستاي عاشق... اين دستاي پاك ... اين دستاي پر از عطر گل ياس ... ماله حلماي كوچولوي منه...

دستاي حلما كوچولو مورخ 18/11/86

+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386 8:5 توسط مامان راحله |


 

حلماي من

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم پيشم  نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386 14:16 توسط مامان راحله |


اين حلماي گل ما عاشق حمام كردن است. چه ذوقي مي كنه وقتي مي خواد بره حمام.

عشق حمام

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386 14:29 توسط مامان راحله |


 

                   پگاه و پرند جونم                 

   امين گلم

   خلود عسل

                                            

ايليا جيگر

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386 14:3 توسط مامان راحله |


 

حلماي عزيزم

من اگه نباشم

کی واسه همیشه

تورو می پرسته

کی برات می میره

کی نمی شه خسته

کی تو رو می ذاره روی دو تا چشماش

کی اگه نباشی می گیره نفسهاش

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386 8:21 توسط مامان راحله |


...آرين ... اولين اسمي كه حلما ياد گرفت. البته آرين يكي از بهترين دوستاي حلماي كوچولوي منه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386 8:12 توسط مامان راحله |


حلماي عزيزم ثانيه هام همه لبريز از التهاب بي تو بودن است و دقايقم سرشار از عطر اميد براي به تو رسيدن...
گذشت تمام ثانيه ها و دقايق را حس مي كنم و براي من كه در اشتياق به آغوش كشيدنت هستم اين ساعت چقدر كند و آهسته مي گذرد...
هر روز هزاران بار عكس هايت را مرور مي كنم. شايد التيامي باشد بر زخم جدايي ام ...
ولي هيچ كدام از اين زخم ها بدون حضور تو ، به جز با بوييدن تو و به غير از در آغوش كشيدن تو بهبود نخواهد يافت...
من تمام ثانيه ها را مي شمارم تا به لحظه ديدارم برسم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 11:56 توسط مامان راحله |


 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 8:42 توسط مامان راحله |


تو را ديشب من از لحن عجيب بغضهايم، خوب فهميدم ...

تو را بي وقفه از باران پاك چشمهايم ،سير نوشيدم .

تو مي آيي ....مي دانم كه مي آيي

و بر ابهام يك بودن ،نگين آبي احساس مي بندي

واز تكرار پوچ لحظه هاي سرد تنهايي

مرا بر نبض پركار شكفتن مي نشاني ...

تو مي آيي... خوب مي دانم

كه پروانه نشانت را ميان قاصدك ها ديد

ميان قاصدك هايي كه از من تا نهايت !دور مي شد...

تو مي آيي و من را از نگاه سرد آيينه شبيه پرنده ای از جنس يك پرواز

ميان گرمي دستان پرمهرت دوباره باز ميگيري...

تو مي آيي ومن اين را

شبيه حجم يك بوييدن مطبوع از آواز اقاقي هاي سرگردان !

شبيه يك خط سبز نيلوفر ميان بركه اي عريان

دوباره خوب فهميدم !

تو مي آيي ميدانم خوب ميدانم كه مي آيي

و من را در حريم امن چشمانت در آرامش

به فردايي پر از شوق وتپش هايي مقدس!مي رساني ...

تو مي آيي

              خوب مي دانم

                                    كه مي آيي...

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386 14:18 توسط مامان راحله |


 

حلماي عزيزم در يك سال و پنج ماهگي

آن روز خداوند بهترين هديه را به من داد و تو آمدي!‏
تو آمدي و روزهايم شاد، لحظه هايم پرشور، گلها زيبا و خورشيد حتي در شب هايم ‏تابيدن گرفت
تو آمدي و تنهايي رفت و دلم به بهانة تو جوانه هاي اميد زد.‏
تو آمدي و شور زندگي در رگ هايم جاري شد و من بي باك تر از قبل به استقبال هر ‏آن چيزي ميروم كه ضامن آرامش تو باشد
تو آمدي و آرزوهايم رنگ آسمان گرفت و سعادتت برابر شد با نيكبختي من .‏
تو آمدي و دلم وسيع شد ، به وسعت بزرگ ترين آرزوها براي تو.‏
تو آمدي اي بهشت من و من مادر شدم.‏
از تو و از خداي مهربان سپاسگزارم براي همه اين بهترين ها......‏
‏ ‏

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386 11:46 توسط مامان راحله |


واي باورتون مي شه ديشت حلما چجوري غذا خورد ؟ * داخل وان در حمام *

حلما آب بازي مي كرد و ماماني بهش غذا مي داد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386 11:32 توسط مامان راحله |


حلماي عزيزم در يك سال و سه ماهگي

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386 11:20 توسط مامان راحله |


حلماي عزيزم در يك سالگي

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386 11:12 توسط مامان راحله |


نوشهر - شهريور 1386

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386 11:10 توسط مامان راحله |